تبليغاتX
بسم الله الرحمن الرحیم
السلام علیک یا صاحب الزمان (عج)

   سایت استاد شهید مرتضی مطهری

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمود  | 

   سایت شهید نواب صفوی

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمود  | 

   همه چیز درباره شهید محمدحسین فهمیده

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمود  | 

   سايت شهيد دکتر مصطفی چمران

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمود  | 

 
زندگي‌نامه شهيد عماد مغنيه
شهيد "عماد مغنيه" معروف به "حاج رضوان" كه بيشترين تعداد عمليات عليه رژيم صهيونيستي را در جهان به نام خود ثبت كرده است، در ماه جولاي سال 1962 ميلادي در شهر صور ديده به جهان گشود.
به گزارش خبرگزاري فارس، خانواده شهيد مغنيه كه متشكل از پدرش، آيت‌الله شيخ "جواد مغنيه" از علماي برجسته شيعه لبنان، مادر و "جهاد" و "فؤاد" دو برادر وي بود كه بعدها به شهادت رسيدند، پس از مدتي از صور به ضاحيه جنوبي بيروت نقل مكان كردند و در اين منطقه بود كه شهيد مغنيه، تحصيلات ابتدايي و دبيرستان خود را گذراند و پس از آن در جواني، وارد دانشگاه آمريكايي بيروت (AUB) شد.
شهيد مغنيه در اوايل دهه هشتاد ميلادي به "نيروي 17" شاخه نظامي جنبش آزادي ‌بخش فلسطين پيوست كه نيرويي ويژه بود كه براي حفاظت از مبارزاني مانند ابوعمار، ابو جهاد و ابواياد تشكيل شده بود. او از همان زمان، در عمليات انتقال سلاح از جنبش آزادي‌بخش فلسطين براي مقاومت اسلامي لبنان كه در حزب‌الله و جنبش امل نمود دارد نقش اساسي داشت اما در پي اشغال لبنان در سال 1982 ميلادي از سوي رژيم صهيونيستي، مبارزان جنبش آزادي‌بخش فلسطين مجبور به ترك لبنان شدند.
محاصره بيروت، سه ماه به طول انجاميد و با خروج مبارزان فلسطيني و سازمان آزادي‌بخش از لبنان، عماد مغنيه نيز به صفوف رزمندگان افواج مقاومت اسلامي (جنبش امل) پيوست كه از سوي امام موسي صدر و شهيد مصطفي چمران تأسيس شده بود اما شهيد مغنيه در ادامه و همزمان با انتقال سيد حسن نصرالله از امل، به حزب تازه ‌تأسيس حزب‌الله پيوست.
شهيد مغنيه پس از اجراي موفقيت‌آميز چند عمليات‌ به عنوان فرمانده گارد حفاظت مقامات بلندپايه حزب‌الله منصوب شد و پس از آن به عنوان مسؤول عمليات ويژه حزب‌الله انتخاب شد.
رژيم صهيونيستي همچنين مدعي شده است عمليات ربودن دو تن از نظاميان اسرائيلي در تابستان دو سال پيش كه به آغاز جنگ اين رژيم عليه لبنان انجاميد، از سوي عماد مغنيه هدايت شده است.
روزنامه انگليسي "ساندي‌تلگراف" درباره شهيد مغنيه نوشت : او يك انقلابي مجاهد است كه با امام خميني (ره) بيعت كرده كه در راه انقلاب اسلامي از جان خويشتن نيز بگذرد.
تصاويري كه تا كنون از شهيد "عماد مغنيه" منتشر شده است بسيار اندك است به‌گونه‌اي كه پليس فدرال آمريكا (اف.بي.آي) مدعي شد وي دو بار اقدام به جراحي پلاستيك بر روي صورت خود كرده است تا شناسايي نشود.
شهيد عماد مغنيه كه به دوري از رسانه‌ها شهرت داشت به "مرد سايه" در مقاومت اسلامي شهرت داشت و بسياري او را مغز متفكر حزب‌الله قلمداد مي‌كنند.
شهيد عماد مغنيه شامگاه ۱۳ فوریه در پي انفجار در خودروي بمب‌گذاري‌شده در دمشق، به شهادت رسيد.
 تـصـاویـر   :   1۰1   -   1۰2   -   1۰3   -   104   -   105   -   106   -   107 
+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمود  | 

  شهید علی کاظم سلیمی نژاد

السلام علیک یا اباعبدالله الحسین (ع)
شهید جاوید الاثر  :  علی کاظم سلیمی نژاد
در تاریخ ۲۱/۴/۱۳۶۷ در منطقه عملیاتی عین خوش مفقود
و در تاریخ ۲۹/۱۱/۱۳۸۳ احراز شهادت گردیده است.
روحش شاد و یادش گرامی باد

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمود  | 

  شهید محمد ملک پور

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمود  | 

   شهید محمد ملک‏پور   

۱۳۶۰/۹/۸
و امروز تاریخ شهادت این شهید عزیز و بزرگوار می باشد
که در عملیات بستان به مقام رفیع شهادت نائل آمدند
راهش و نامش همیشه ی تاریخ جاودان باد
و در ۹/۹/۶۰ این خبر جانگداز را به خانواده شهید دادند
این داغ بزرگ پس از گذشت 26 سال هنوز سوزنده است

شهید جاوید محمد ملک‏پـور در عملیات آزادسازی بستان در 8 آذرماه 1360 به درجه رفیع شهادت نائل آمد.
زمانه مهلت ارسال آخرین نامه او را به خانواده اش نداد و روز 15 آذرماه پیکر پاک شهید را به خانواده داغدارش
تحویل دادند تا به خاک بسپارند و آن "نامه آغشته به خون شهید" در لباسش یافت شد.

شعری به همین مضمون از برادر شهید "محمود ملک پور" :

آن نامه را به شرح پریشان نوشته بود
با جمله های بی سر و سامان نوشته بود
از واژه های درد و غم و رنج و شام تار
در جای جای نامه فراوان نوشته بود
معلوم بر جماعت صاحب نظر نشد
کان شرح حال را به چه عنوان نوشته بود
جائی به ذکر یار و دیار اکتفا شده
سطری دگر ز کوه و بیابان نوشته بود
هم جای پای زرد خزان روی نامه بود
هم از نسیم سبز بهاران نوشته بود
هر جا سخن به اشک و غم یار می رسید
باران به جای واژه یاران نوشته بود
در نامه نقش پیرهنی بود و روی آن
برجسته نام یوسف کنعان نوشته بود
آخر ز خون دل که بر آن نامه دیده شد
معلوم شد حکایت هجران نوشته بود

منبع : وبلاگ شهید محمد ملک‏پور
تصنیف : کــاروان شـهـیـد
تصنیف : نـیـنـو ا (گلبرگ سرخ لاله ها)

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمود  | 

  شهید محمدحسین فهمیده

زندگينامه
محمدحسين فهميده در اول ارديبهشت 1346 در شهر قم متولد شد.
در سال 1352 در دبستان روحاني قم مشغول به تحصيل شد.
سال تحصيلي به آخر رسيده بود. بوي تابستان مي آمد. محمد حسين با معدل عالي قبول شده بود. در سال 1356 به کلاس اول راهنمايي مدرسه حافظ قم رفت.
در سال‌هاي 1356 و 1357 به پخش اعلاميه‌هاي رهبر کبير انقلاب مبادرت مي‌ورزيد و در زمستان سال 1357 نيز در تظاهرات انقلاب اسلامي شرکت نمود.
در 12 بهمن سال 1357 موفق به ديدار مقام معظم رهبري شد.
آنها شهر قم را دوست داشتند ولي رفتن به تهران برايشان رويايي شيرين بود. ديدن خانة جديدشان در کرج همه را خوشحال کرده بود.
روزي که براي اولين بار به مدرسه راهنمايي «خياباني» کرج قدم گذاشت، به خود نهيب زد: همه بچه‌ها دوست تو هستند! هيچ کس غريبه نيست!»
آقاي ناظم و معلم‌ها فرمان امام دربارة تشکيل بسيج را توضيح مي‌دادند. محمد حسين و داوود روز ورود امام به وطن (12 بهمن) را به ياد مي‌آوردند.
حسين! ده روزي که نبودي کجا بودي؟ آموزش جنگي هم آموزش رزمي، هم آشنايي با اسلحه و محيط و اين طور چيزها.
پدر سرد و بي‌روح، پسرش را بوسيد و تسليم رفتن او شد.
محمد حسين همراه بچه هاي پايگاه مقاومت و داوطلب‌هاي ديگر به جبهه اعزام شده بود. براي فرمانده سخت بود که مغلوب محمد حسين شود. با هيچ حساب و کتابي نمي‌توانست حرف او را بپذيرد. با حرف‌هايي که مي‌زد بچه‌ها فهميدند که او از يک جنگ چريکي موفق برگشته است. همه فکر مي‌کردند. بعد از نشان دادن آنهمه دلاوري و جسارت چاره‌اي جز موافقت با خواستة او نيست.
محمد حسين و نوجواني ديگر به خط مقدم اعزام شدند؛ محمد حسين و محمد رضا شمس.
در ميان صفير گلوله‌ها، انفجار خمپاره‌اي محمد حسين و محمد رضا را از جا پراند. چند روزي در بيمارستان ماهشهر بستري شدند. محمد حسين و محمد رضا هم خسته از تحمل محيط بيمارستان بي‌صبرانه به خرمشهر بازگشتند. بار ديگر فرماندهان بايد جثه لاغر و نحيف محمد حسين را محک مي‌زدند.
محمد حسين به همراه رزمندگان ديگر در آخرين لحظه‌ها به استقبال کساني رفتند که تازگي عقب نشسته و آماده مي‌شدند تا با توان بيشتري به ميدان برگردند.
ناگهان محمد حسين آهي سرد از اعماق دل کشيد. يک پاي محمد حسين به فرمان او نبود اما پيش‌ مي‌رفت. تانک‌ها به چند قدمي او رسيده بودند. نارنجکي را که در مشت گرفته بود از ضامن آزاد کرد. بعد خم شد و نارنجک را روي جيب نارنجک‌ها فشرد. و بي‌درنگ خود را زير شني تانک انداخت.
سال شمار زندگي
(هـ . ش) 1346: (اول ادريبهشت) ولادت – در شهر قم
(هـ . ش) 1352: ورود به کلاس اول دبستان- دبستان روحاني قم (کريمي)
(هـ . ش) 1356: (خرداد) پايان دورة ابتدايي
(هـ . ش) 1356: (مهر) ورود به کلاس اول راهنمايي- مدرسه راهنمايي حافظ قم
(هـ . ش) 1356: (مهر) ورود به کلاس دوم راهنمايي- مدرسه راهنمايي حافظ قم
(هـ . ش) 1357: پخش اعلاميه‌هاي رهبرکبير انقلاب اسلامي
(هـ . ش) 1357: (دوازدهم بهمن ماه) ديدار با مقام معظم رهبر انقلاب اسلامي
(هـ . ش) 1358: (تابستان) هجرت به شهرستان کرج و جدايي از زاد و بوم خود.
(هـ . ش) 1358: (تابستان) نام نويسي در کلاس سوم راهنمايي- مدرسة راهنمايي شهيد «محمد خياباني» کرج
(هـ . ش) 1358: (پنجم آذر ماه) عضويت در بسيج دانش‌آموزي
(هـ . ش) 1359: (تابستان) شرکت در آموزشهاي رزمي
(هـ . ش) 1359: (بيست و پنجم شهريور ماه يک هفته پيش از اعلام رسمي تهاجم نظامي ارتش عراق به خاک جمهوري اسلامي ايران) کسب اجازه از پدر و مادر براي حضور در جبهة جنگ
(هـ . ش) 1359: (بيست و پنجم يا بيست و ششم شهريور ماه) اعزام به جبهة جنگ و حضور در خاک خرمشهر
روزهاي نخستين ورود به جبهة: جلوگيري از او در خط مقدم
امتحان اول( نفوذ به خط نيروهاي دشمن و …) قبل از گرفتن اجازه حضور در خط مقدم
(هـ . ش) 1359: (نخستين روزهاي اعلام تجاوز نظامي ارتش عراق غروب سي و يکم شهريور ماه) حضور رسمي در جبهه نبرد، همراه با محمد رضا شمس
(هـ . ش) 1359: (هفته اول مهرماه) زخمي شدن و اعزام به بيمارستان ماهشهر
چند روزي پس از بهبودي: ترخيص از بيمارستان و بازگشت به جبهه.
پس از مراجعت به خرمشهر: جلوگيري دوباره از اعزام او به خط مقدم.
يکي دو روز بعد: بازگشت به خط مقدم و مبارزه در کنار محمد رضا شمس
(هـ . ش) 1359: (بيست و هفتم مهرماه) مقاومت در برابر حمله‌هاي دشمن
(هـ . ش) 1359: (بيست و هفتم مهرماه) زخيم شدن مجدد در خط مقدم
روزهاي نبرد رو در رو با دشمن: (بيست و هفتم مهرماه) امتحان آخر
(هـ . ش) 1359: (بيست و هفتم مهرماه) آخرين پرواز- شهادت در کوت شيخ- نزديک ايستگاه راه آهن خرمشهر خاکسپاري در بهشت زهرا، تهران.
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
روز شهادت محمدحسين فهميده :
محمد حسين فهميده در چنين روزي در سال 1359ه ش به در جه رفيه شهادت نايل آمد . محمد حسين در ارديبهشت سال 1346 ه ش در خانواده اي مذهبي در محله پامنار قم ديده به جهان گشود . وي دوران کودکي خود را در همان شهر گذراند و در سال 1352 به مدرسه رفت . سال پنجم ابتدايي به دليل انتقال خانواده اش به کرج ، به اين شهر آمد . در بحبوحه جنگ تحميلي روح او نيزهمچون صدها جوان ونوجوان عاشق اين کشور به تلاطم در آمد و در نخستين روز هاي جنگ تحميلي تصميم گرفت که به جبهه برود . وي عليرغم مشکلات فراوان و صغر سن ، خود را به جبهه هاي نبرد حق عليه باطل رسانيد و در اين زمان بود که با توجه به کوچکي سن رشادت هاي بسياري را از خود نشان داد . کيفيت شهادت او را به اين گونه توصيف کرده اند : وي و رفيق همرزمش محمد رضا شمس ، در سنگر بودند که توسط تانک هاي رژيم بعثي محاصره مي شوند . محمد رضا شمس دوست و همسنگر حسين در اين ميان زخمي مي شود و حسين با سختي و مشقت بسيار او را به پشت خط مي رساند . وي به جايگاه قبلي خود برگشته و مي بيند تانک هاي عراقي به طرف رزمندگان در حال حرکت اند . حسين در حالي که تعدادي نارنجک به کمرش بسته بود به سمت تانک ها حرکت مي کند . تيري به پاي او مي خورد واو از ناحيه پا مجروح مي شود . وي با اين حال خود را به تانک مي رساند و با استفاده از نارنجک موفق مي شود ، تانک را منفجر کند . با اين انفجار ساير تانک ها دست به عقب نشيني مي زنند . هنگاميه که خبر شهادت دليرانه آن طفل دوازده ساله از صدا و سيماي جمهوري اسلامي ايران پخش مي شود ، حضرت امام خميني ره در پيامي مي فرمايند : رهبر ما آن طفل دوازده ساله اي است که قلب کوچک خود که ارزشش از صد ها زبان و قلم بزرگتر است با نارنجک خود را زير تانک دشمن انداخت و آن را منهدم کرد و خود نيز شربت شهادت نوشيد . پيکر او در بهشت زهراي تهران قطعه 24 رديف 44 شماره 11 مدفون است . هشتم آبان ماه ياد آور ايثار و دلاور مردي نوجوان با ايماني است که با عشق به ولايت و اسلام و براي بيرون راندن دشمنان متجاوز بعثي از خاک ميهن اسلامي ، با جانفشاني حماسه اي آفريد که در تاريخ هشت سال دفاع مقدس چون ستاره اي مي درخشد و به ساير دانش آموزان و نوجوانان درس وفاداري و ايثار مي آموزد.
روز بسيج دانش آموزي :
به مناسبت سالگشت شهادت محمد حسين فهميده ، چنين روزي به عنوان روز بسيج دانش آموزي ناميده شده است . بسيج دانش آموزي نهادي است در جهت تحقق منويات بنيانگذار جمهوري اسلامي ايران مبني بر تشکيل ارتش بيست ميليوني . اين نهاد ، در جهت زنده نگهداشتن انديشه بسيجي و همچنين ترويج روح ايثارگري آنان در ميان دانش آموزان تلاش مي کند . برگزاري اردوهاي مختلف طرح ولايت، اردوهاي يکروزه ، ارودهاي فرهنگي- رزمي و برپايي جشنواره هاي سرود و ورزشي
با الهام از آرمان ها، مضامين ، اهداف و پيام هاي شهدا از جمله بر نامه هاي اين نهاد دانش آموزي است .

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمود  | 

بارها شنيده ايم که «شهداء زنده اند» و بسيار در قرآن در وصفشان خوانديم که « احياء عند ربهم يرزقون» ؛ ولي شايد خيلي ها اين زنده بودن را فقط يک توصيف الهي بدانند.

 

اين هم نمونه اي ديگر از زنده بودن واقعي شهداء:

 

اون روز بدجور کلافه و نگران بودم. آخه صبح تو مدرسه برنامه امتحانات ثلث دوم رو داده بودند و گفته بودند حتماً بايد پدر يا مادر اونو امضاء کنه.

 

            


بابا که هنوز چهلمش نشده بود و مامان هم که برا ختم بابا رفته بود خوانسار. نمي دونستم چي کار بايد بکنم، تا شب يه ذره هم از اين استرس و ناراحتيم کم نشد که نشد. فردا چي بايد جواب مدرسه رو مي دادم؟! خيلي نگران بودم.

 

شب تو خواب، بابا رو ديدم که با همون لباس روحاني اومده خونه. خيلي خوشحال شدم. ازش پرسيدم: آقا جون ناهار خورديد؟ گفت: «نه.» داشتم مي رفتم تو آشپز خونه تا براش غذا بيارم که بهم گفت: «زهرا جون! اون ورقه رو بيار امضا کنم.» من که اصلاً حواسم نبود، گفتم: کدوم ورقه؟ گفت: «همون که امروز تو مدرسه بهت دادن تا امضاء بشه.» تازه يادم اومد. رفتم ورقه رو آوردم. دنبال خودکار مي گشتم، ولي هر چي پيدا مي کردم، خودکار قرمز بود. بابا هم که اصلاً عادت نداشت با خودکار قرمز بنويسه. خلاصه يه خودکار سياه پيدا کردم و دادم به بابا. بابا هم خودکار رو گرفت و کنار برنامه نوشت:

 

« اينجانب رضايت دارم.»

 

بعدش هم کنارش امضاء کرد.

 

منم رفتم که برا بابا غذا بيارم که که ديدم بابا نيست. دويدم تو حياط، ديدم مثل هميشه داره به سر و وضع باغچه مي رسه. پرسيدم: چي مي کني؟ گفت: «عيد نزديکه و بايد سر و ساموني به اين باغچه بدم.» تو همين صحبتها بودم که يه دفعه ديدم بابا نيست. هر جا رو گشتم، ديگه پيداش نکردم. اونقدر نارحت شدم که گريه ام گرفت و از شدت گريه از خواب پريدم. 

 

صبح که داشتم وسايلم رو برا مدرسه جمع مي کردم، يه حسي به من مي گفت که يه نگاهي به اون برگه کنم. رفتم برگه رو برداشتم. از تعجب خشکم زد. آره! همون جمله بابا ولي با رنگ قرمز تو برگه بود و کنارش امضاش....!!

 

 

 

بعد ها هم يکي از دوستاي بابام که تو درستي اين قضيه شک داشت، خواب بابا رو ديده بود که بابا سه بار بهش گفته بود: «شک داري؟! تو شک خودت تا قيامت بمون!»

 

حتي بابا تو خواب مامانم هم اومده بود و به اونم گفته بود که به هيچ وجه شک نکني که من برگه رو امضاء کردم.

 

پي نوشت:

 

- شهيد صالحي خوانساري، متولد 1323 که در زمان شهادت 39 سال داشته؛ ايشان از شاگردان آيت ا.. سعيدي بوده و در 30 بهمن 1362 توسط منافقين کوردل در منطقه جوانرود کردستان به شهادت رسيد. مزار ايشان در گلزارشهداي قم، قطعه4 ، رديف 7 مي باشد.

 

- اين جريان مورد تاييد بسياري از جمله حضرت آيت ا.. خزعلي بوده که دستخط ايشان در زير برنامه مشهود است. حتي نمونه امضاء و دستخط نيز، مورد بررسي دقيق کارشناسان تطبيق خط قرار گرفته که مورد تاييد ايشان هم مي باشد.

 

- اصل کارنامه در موزه شهداي تهران در معرض ديد عموم قرار دارد.

نقل از  :  http://aflakian.blogfa.com

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمود  |